+ شبانه از شاملو
عشق
خاطره ئی ست به انتظار حدوث و تجدد نشسته
چرا که انان اکنون خفته اند:
در این سوی بستر
مردی و
زنی
در انسوی.
+ فریادی از شاملو
مرا عظیمتر از این ارزوئی نمانده است.
که به جستجوی فریادی گمشده برخیزم.
با یاری فانوسی خرد
یا بی یاری ان
در هر کجای این زمین
یا هر کجای این اسمان.
فریادی که نیم شبی
از سر ندانم چه نیاز ناشناخته از جان من برامد
و به اسمان ناپیدا گریخت.
+ شعری از لنگستون هیوز
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویائی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در انجا که ازاد است منزلگاهی بجوید
این وطن هرگز برای من وطن نبود
بگذارید این وطن رویائی باشد که رویا پروران
در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در ان نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهندو
نه ستمگران اسبابچینی کنند.
تا هر انسانی را انکه برتر از اوست از پا در اورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
+ نقش
در تنهایی ادمها نقش انسانهایی بس روشنتر از ستاره هاست.به روشنی دلی عاشق که وسعت دیدش کرانها را خواهد نوردید. سکوت معنایی زیبا خواهد داشت انگاه که یکی باشد که می دانی دوستت دارد . رنگها را میشناسیم اما قدرت تفکیک نداریم . قدرت اینکه نه بگوییم نه به خواسته هایی پوچ به لذاتی که خواهند رفت.
در دلمان هزار و یک اندیشه اما در سودای اوییم .او که مارا نمی خواهد. اما ما به تاری دل بسته اییم که به نازکی شکست قلب است .
+ سخنی از بزرگان
- دنیا بر پایه 3 چیز میچرخد:ریاضیات عشق لبخند(r-s)
- دنبال کردن هدف بی انکه در دوردست چراغی روشن باشد ارزشی ندارد(r-s)
- قائل به یک شانس یعنی مسئولیت را از خود ساقط کردن.(r-s)
- زیباترین و سخترین عمل دنیا بیان احساسات در قالب کلمات است.(R-S)
- کاش کلمه ای به نام کاش وجود نداشت و ان هنگام مست لحظاتی میشدیم که اکنون افسوس انرا بر سینه داریم.(R-S)
- با لبان تو دیگر نیازی به کامهای وحشیانه و هوس الود انسانهای پوچ دیده نیازی نیست. و این قدرت یک لذت است انگونه که از مابعدالطبیعه به سوی زمین فناپذیر روانه میشود.و کمتر انسانهایی خواهند توانست این واقعیت را در پرده دل خود جای دهند.
+ گمان
دیوانه وار به قطره های ابی میاندیشم که بی منت به گونه های یخ زده از جهل من میخورد.
صدای ترنم بی انتهای طبیعت در گوش من لانه کرده است.میخواهم باشم بهتر از ان که شده ام.خودی را یابم که در تابلوی حیات من ترسیم شده است.هیچ رنگی را انگدر دوست نداشته ام که خود بوده است.
لحظه ای درنگ باید کرد.همیشه با دیده هایم نگاه کرده ام اما این بار میخواهم با قلبی بنگرم که اغازگر زیبابیهاست به رنگ طبیعت در می ایم به رنگ لذتها به رنگ افتاب درونتان.
هیچ چیز مانند فهمیدن مرا به وجد نمی اورد.لحظهای را دوست دارم که به افکار دخترکی پی میبرم که با چشمانی اشک الود به مادری میاندیشد که هفته ای است دیگر نمیاندیشد نمیگوید نمیخندد.او به دنیایی دیگر قدم گذارده است بی انکه در فکر ایندهای برای دوست داشتنی ترین موجود دنیا باشد.
دخترک گمان میکند مادر او خوابیده است چه گمان شیرینی. گمان به بودن در نهایت نبودن.

