+ انتخاب اکاهانه
به نظر کمی وهم الود می اید........
انتخابی خوداگاهانه
از زمانی به درازی وجود اندیشه
ایا انتخابی هست
یا که تحمیلیست
می توان پنداشت انتخاب انتخاب شده
مسکوت می گزارم با اندیشه ای که نو بودنش را خواهم انداخت در مسیر حیات
+ غربت
زمانی به سوئی اواره بودیم
به هرج و مرجی ناشناخته از درون
به ناشناختگی بشر
به ساعتها در وهم ماندگی انسان
همین حالا کسی را به خنده می اندازد
به نا اگاهی یک درون در خاکستر مانده
نه نیمی را میبایست شناخت
نه نیمی را چند صباحیست توان
شعله ای ارامتر از مرگ قناری
یادگاری از عشق خیالی
همنفس تنهائی من
غربت مانده از دیرین با من در به درم
+ داستان کوتاه(رویای یک مرد مضحک2)
رویای یک مرد مضحک2
********
من یک مرد مضحکم.مضحکتر از خود داستایوسکی.کمی لاغر,با چشمانی مانده در چاله ای که خودم هم نمی تونم درش بیارم.هر روز شاید هم هر لحظه و یا ساعت به اندیشه ای که نمی دانم از کجا هجوم می اورند می اندیشم.انقدر اندیشیده ام که از اندیشه نیز متنفر شده ام.اما نه باز اندیشیدن را دوست دارم بهتر از ان است که تنهاتر از سکوت باشم.بگذارید اندیشه نیز مرا به سخره گیرد.شاید تنها با مضحک بودن بتوانم دلیلی برای حیات و زنده بودنم بیابم.
وقتی مضحکها دیگر نمی توانند مضحک باشند یا به انتهای اندیشه این خود باوری می رسند خیال مرگ سراغشان می اید.شاید مرگ خیال باشد شاید هم بهانه ای برای اینکه زیاد به ماندن عادت نکنیم.
شاید مضحک بودن دلیل واقعی حیات باشد. شاید هم نبودن.اما برایم بودن بهتر از نبودن است.
امروز پاییز است.چرا ما به پاییز نام مدتی بیش از بودنش داده ائیم.بگذار لحظه ها را نزدیکتر از دور بودنشان احساس کنم.شاید من نام پاییز را به ندانسته ای بزرگ نسبت داده ام شاید هم مضحکی از پیشینییان.
پائیز ,پائیز است با هوائی که در چینه دان خود جز غم و فریاد دلفریبی ندارد.تنها یک مضحک می تواند بداند چه بر سر برگها می اید.یا بر سر چکاوکان مهربان.مهربانتر از دخترکی امده از اورانوس.
هوا ابری می شود.باد زوزه می کشد.کسی مرا دوست ندارد.چیزی برای دوست داشتن ندارم.
امروز تمام گلهای گلدان کلبه ام را از ریشه در اوردم.مثل ادمیانی که ترحم را در شکم مادرشان به جا گذاشته اند.چند ساعت طول کشید تا طراوت و شادابیشان را از دست دادند.
چراغهای خانه ام را با سنگهای کوچکی که از باغچه ام برداشتم با عاملی به نام شانس سرکوب می کردم.اینده را هم می خواستم بشکنم اما با خود گفتم شاید زیبا باشد تنها زندگی را وداع نکنم.بگذار کسی مرا ببیند.نمی دانم چرا ادمی به تنهائی محض نمی رسد.باور دارند کسی با اوست از تولد تا چاله ای ویلائی در دل خاک.زجر اور است انگاه که می خواهی به تنهائی ابدی برسی ولی می دانی کسی یا شیئی تو را همراهی می کند.
مدتی است به فکری قدیمی که اکنون برایم نو شده است می اندیشم.می خواهم مست شوم.خنده اور است که می خواهم مست شوم.ایا این می تواند ایده ای نو باشد.شیشه ای شراب خریده ام.به سیاهی چهره مردمانی که روح ندارند.شاد هم دارند و نمی خواهند در کره خاکی نشانشان دهند.می خواهم مست شوم و در اوج مستی به دنیائی دیگر بروم.شاید هم دنیائی نباشد.شاید در سیاهچاله ای محو شوم.شاید مرگ نوعی مستی باشد.مستی که پایانی ندارد.بدون هیچ درد و افسردگی.می دانستم شراب تنها مرا به سیاهچاله نخواهد برد.برای پرواز مقداری هم زهر ریختم در پیاله ام و ارام ارام سر کشیدم.تمام شیشه را تا قطره اخرش به رگهایم منتقل کردم.
می توانستم چرخیدن روحم را در فظائی بی کران احساس کنم.در مقابلم به ائینه ای که صادقتر از تمام مردمان دوروست خیره ام.مردی در مقابلش نشسته که صورتش سفید می نمایاند با خنده ای موزیانه بر گونه هایش.ارام ارام اندامم بی حس میشود.چشمانم بی انکه فرمانی بگویم به پایین خزید.سرم هم بر مقابلم افتاد.می دانستم به خواب ابدی خواهم رفت.مرگ هم خواب است.مستی است.و لذتی به نام بریدن از تکرار لحضات.
*******
شبیه خودم بودند.یا خودمان.از انها که من از بودن با انها فرار کرده بودم .تا شاید روزی نو .دگرگونتر از بودن با انها بسازم.شاید اینجا زمین باشد.شاید هم من داشتم خواب میدیدم.من یک چیز می دانستم.اینکه مرگ با خواب فرقی به حالم ندارد.باز افکار به ذهن درمانده ام هجوم اوردند.ایا اینجا زمین است؟ایا باز مردمانی را در برم خواهم دید؟ایا می توانم باز مست شوم؟افکارم مرا دیوانه می کنند.شاید هم دیوانه شده ام.
در گنگی مبهمی سر گردان بودم.از یک چیز رنج می بردم و ان نبودن یار همیشگیم اینه.دلتنگ لحظه ای بودم تا با او سخن بگویم.اویی که تنها همدم لحظاتم بود.چه در غم و چه در شادی.با مردی سخن بگویم که می دانستم از خودم بیشتر می داند.همان که نگذاشت به تنهائی ابدی برسم.
کودکانی مرا احاطه کرده بودند.با چشمانی سیاه و موهائی که نمی توانم سیاه بگویم.نمی دانم با چه رنگ کرده بودند که درسیاهی نظیرش را ندیده بودم.لبانی داشتند به سرخی نقاشی شده های زمینی.ابروانی که فقط چشم می خواست تا تماشایش کنی و قلبی که بتوانی زیبائیش را تحمل کنی.من انگاه که نتوانم به زیبا روئی که سلولهایم او را می خواهند نمی رسم زجری و دردی می کشم که انتهایش را خودم می دانم.زیبا بودند .همین, کلمه ای دیگر را نمی دانم بگویم.زیبا همچو قوهای سفید عشوه گر رودخانه ای زلال.که به تو چیزی می گویند اما حبابی به نام تن نمی گذارد تا او را بشناسی.ببوسی.به خود بخوانی.
از صحنه ها و منظره هائی که می دیدم.یواش یواش باورم می شد که در زمینم.شبیه زمین بود.اما با روح زمین و با مردمانش هیچ شیاهتی نمی توئانستم پیدا کنم.
من تنها بودم با کودکانی که هم کودک می نمودند هم انسانی زمان گذرانده.مرا با خود بردند بی انکه اراده ای از خود داشته باشم.درختانی هم بودند اما نوکشان را نمی توانستم ببینم.قامتشان را به رخ من میکشیدند.چشمانم کم کم به تار شدن گرائید.دیری نپائید که دیگر جائی را ندیدم.فقط صداهائی نامفهوم را در گوشم احساس می کردم.چشمانم بسته بود اما نه مانند زمانی که پلکهایم را بر روی چشمانم می کشم.سیاهی در هاله ای از سفیدی.همانند پرواز در درون ابرهای پف کرده.سفیدی در زیر پلکهایم بر سیاهی برتری داشت.
باز همان رویای مضحک بودن را داشتم.با همان مردمان و همان صحنه های خسته کننده.به افکار مغشوش گذشته ام می اندیشیدم که پیرمردی جلو امد.چیزی گفت اما من نشنیدم و ندانستم.فکر میکنم کر شده ام.شاید هم او لال بود.به ادمهائی شبیه بود که در زمین برایمان در قصه ها ترسیم کرده بودند .پیرمرد با انگشتانش به دختری اشاره کرد که در گوشه ای انگار منتظر ما بود.دخترک با پیاله ای در دستانش به ما نزدیک شد.شبیه فرشته ها بود اما بال نداشت و همین امیدوارم می کرد که رویای حقیقی می بینم یا لااقل می توانم امیدوار باشم این زیبائیها رگه ای از حقیقت دارند.نگاهی به درون پیاله انداختم .چیزی درونش نبود.با خودم گفتم حتما می خواهند من را مسخره کنند.پیرمرد با دستانش به من فهموند که باید سر بکشم.من هم با خنده ای بر لبانم پیاله را سر کشیدم.ماتم برد.چون چیزی از گلویم پائین رفت اما اخه در درون کاسه چیزی نبود.نه مزه ای داشت نه سنگینی.سبکتر از هوائی بود که تنفس می کردم.
چشمانم را باز کردم.نمی دانم خواب بودم یا باز مرده ام.من دیگر فرق خواب و مرگ رو هم نمی دانم.از اینکه در این بی مفهومی بودم رنج می بردم.نمی دانم کجا هستم.شاید دارم رویا می بینم.بیشتر شبیه بهشت بود همون که مادرم بارها برای رسیدن به ارزوهایش منو با خیال بهشت فریب می داد.مادرم باورش شده بود که من باور کرده ام که بهشت زیباست یا لااقل هست در نا کجا ابادی که مرگ دروازه اون می باشد شاید هم فکر می کرد من یکی از ساکنانش خواهم شد.
اما زیبا بود.اولین باری بود که با تمام وجودم زیبائی را درک می کردم.اینجا با زمین خودمان فرقی نداشت.همان درختان, ادمیانی شبیه به زمینیان.همان پرندگان.اه کلبه ای هم دارم.با انکه من قبلا شبیه اینها دیده بودم اما مثل غریبه هائی که بهت زده به یک چیز غیر عادی نگاه می کنند من مبهوت شده بودم.پیرمرد دوباره ظاهر شد.هر چی بود با ان پیاله و پیرمرد اغاز شد.اما دیگر اثری از چین و چروکهای صورتش نبود.من دوباره می شنیدم. چشمانم می دید بهتر از زمان مضحک بودنم.همه زیبا بودند در غایت خود.دخترانی در مقابلم حرکت می کردند.من تمام ان دختران را می شناختم.نمی دانم چرا اما فکر می کنم تمام ان دختران را دیده ام یا شاید در خیالم انها را تجسم کرده ام.همان کسانی را که می خواستم می دیدم.چشمم به یکی از ان دختر ها افتاد.نمی دانم ایا قلب دارم یا نه یا دارم احساس می کنم.چیزی از درونم شعله کشید.اما نه درد مضحک بودن داشتم نه انتظار .هر مدت که بیشتر سپری می شد بهتر می توانستم اطرافم را بشناسم.زمان مفهومی نداشت.نمی دانم ان دختر از کجا فهمید که من او را می خواهم.یک ان احساس کردم که او در بر من است.نمی دانم چه مدت است پیش اویم یا او با من است .زمان بی مفهوم بود.از بودنش سیر نمی شدم.حتی دلهره نبودنش را نداشتم.من همه را او میدیدم یا شاید او را همه می دیدم .احساس تشنگی کردم.اما خود به خود رفع شد.تعجبی عمیق مرا فرا گرفت.خواستن و داشتن یک لحظه است.اما حالا یقین دارم که من تو بهشتم.زیر پایم چشمه ای جوشید خم شدم جرعه ای نوشیدم.بوی عجیبی داشت.من مست شده ام .پرواز می کردم.با مستی زمین فقط یک شباهت داشت.ازادی بی قید و شرط.من خودم را بالاتر از همه چیز احساس می کردم.من خودم را همه می دانستم و همه را خودم.
سوالی مرا به خود اورد.اگر اینجا بهشت است پس چرا از همه شکل و جنس وجود دارد پیرمرد.کودک از هر جنس و شکلی .درختانی مثل زمینیان.اینجا هم می توان مست.شد. برای اولین باری بود که از سوال غمگین نشدم چون جوابش را می دانستم.صدائی در گوشم نجوا کرد هر کس خود را به زیبائی خود می سازد.انهائی را که میبینی از هر شکل و جنسی هستند خودشان ارزو داشته اند که انطور باشندزیبائی انها نمود باطنی زیبائی درونشان هست که به شکل همان زیبائی در ظاهرشان نمایان گشته است.مدتی از ان سخنان می گذشت که احساس می کردم حقیقت ها دیگر برایم پنهان نیستند .هر انچه را می خواستم .می دانستم.اینجا کسی دروغ نمی گفت .نیازی به دروغ گفتن نبود. همه چیز را می دانستند.دادگاهی نبود.چونکه حقیقتی نبود که پنهان بماند.کسی خسته نمی شد.ارزوئی نبود .همه ارزو بودند و واقعیت.سیاهی وجود داشت اما زیبا بود اما احساس سیاه بودن نداشت.باران می بارید.کلاغ جود داشت اما کسی سنگش نمی زد.همه برایمان زیبا بودند.جنگلی وجود داشت که هر قدم که می گذاشتی با قدمهایت عوض می شد همان که ارزو داشتی بودش همان می شد.فکری به ذهنم رسید و حقیقتی نمایان شد.مانند معمائی بدون فکر و اندیشه ای حل شد.میدانستم انگاه خواهیم مرد که چیزی برای نو شدن نباشد.انگاه که دیگر نتوانم زیبا باشم یا زیبائی را درکش کنم.اما میدانستم خداوند دنیائی را پدید اورده که تا ابد معجزه و زیبائی و حیاتی با تمام ابعادش وجود خواهد داشت.بدون کسالت و خستگی.یا تکراری که ادمی را به کسالت سوق دهد.هر لحظه لذتی داشت که لحظه قبل نداشت و انقدر اینده زیبا بود که افسوسی برای گذشته باقی نمی گذاشت.
پرستار سرم را از دستهایم باز کرد.چند نفر بالای سرم بودند.بهت زده به من نگاه می کردند.صدایشان را خیلی ضعیف در گوشهایم احساس می کردم.تنها این کلمه را به طور واضح شنیدم.رفع شده است.باورم نمی شد که من رویا می دیدم و حالا نمی دانم کجا هستم.شاید هم در زمین باشم.چند ساعت گذشت و من باورم شد که در زمین هستم.با همان جسم خاکیم با همان ادمیان.اما نمی دانم چرا این بار احساس مضحک بودن نداشتم.برای اولین بار بود که احساس می کردم همه را دوست دارم.چهره پرستار را که دیدم احساسی به نام عشق گفت که او با تو خواهد بود.احساس عاشق بودن داشتم.من با انکه در زمین بودم اما می دانستم چه در پیش دارم وچه باید بکنم.مرا مرخص کردند.مدتی طول کشید تا به خانه رسیدم.همه چیز بوئی از نو شدگی داشتند.قبل از انکه وارد کلبه ام شوم در خانه همسا یه ام را زدم.همین که در را باز کرد بدون اینکه چیزی بگویم بغلش کردم و بوسیدمش و به خاطر تمام اذیتهائی که قبلا کرده بودم از او معذرت خواستم.احساس شادی در چشمانش موج میزد.سبک شده بودم کمی با او حرف زدم و بعد خداحافظی کرده و به کلبه ام برگشتم. وقتی به خانه رسیدم در کشوی کمدم پولهائی را که پس انداز کرده بودم ور داشتم و به سراغ یکی از دوستانم که سالها بود به علت بدهی که داشتم و نتوانستم بپردازم قطع رابطه کرده بودم رفتم.در خانه اش را زدم وقتی مرا دید شکه شد نمی گذاشت ببوسمش اما بالاخره بوسیدمش مرا به داخل خانه اش دعوت کرد .من هم داخل شدم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.او مرا بخشید سبکتر شده بودم.انگار بال داشتم .می توانستم پرواز کنم.یک به یک ان روز تمام کسانی که از من رنجیده بودم یا کدورتی داشتند از دلشان در اوردم.این کار من تا چند ساعت طول کشید.هوا کم کم رو به تاریکی می گذاشت.در راه بازگشت مقداری تخم گل گرفتم تا دوباره در گلدانهایم بکارم و دوباره شکوفه دهند.وقتی به در کلبه ام رسیدم چشمانم صحنه ای را دیدند که باور نمی کردند.پرستار با شاخه گلی از گلهای رز در جلوی در ایستاده بود.او منتظر من بود.او هم پرستار بود هم فرشته ای که در رویایم در بهشت با او ساخته بودم.
ما دنیائی نو ساختیم.دنیائی بدون دروغ.بدون هوس کذائی.بدون پیله ای که قبلا بر تنم تنیده بودم. و من دیگر رویای مضحک بودن ندارم و نخواهم داشت.و شاید مضحک بودن یکی از دو برهه زیبای زندگی باشد تا بدانیم........
+ ایشیخ
گونیدکی ایشیخ گوزه وورورکن بیر سون باهاردا چیچکلندی.ارتیک باهار گتمیش ,ایشیخ گتمیش,گونش گتمیش,کیمسه بیر چاره بولماز.شیکایت اتمم بو دفا .بن ایچی دولو شیکایتیم.قلم یازیسی سون یازیسینی مکتوبا اتمیش.بیراز دا سن گوز یاشی ور.کاپیلاریمیزاولموش ایلدیریم سسیندن.اوزومه باکار اغلار.نه فایداسی وار یازدیغیم سطیرلر .گوی گتمیش.بولوت اوچموش.یامور کاچمیش.ادین خوش گالسین گوزل گونلر.پارچه پارچه ادلانمیش بیر سوگی سسی.دیگر اولمسین سوگی.سومک.کیمسه بیلمز بنیم ایچیمده کی دویگویو.بیر اوزاک سوگیدن یارلنمیش جییار.کیمه دسین کارالمیش گویوموزو .ساعتلریمیزی.
گوزل گونلر ,گوزل گونلر,هی گوزل گونلر
+ عروسک
سالیست و روزیست که بچه ها عروسکهایشان را گم کرده اند.دیگر از هیاهوی زمان خبری نیست.ماشیلو را بالای کوه بردند قربانی کنند تا خود زنده بمانند.چه رسوم عجیبی.یکی میرود تا تنگ نگردد حیات منتهی به همان قربانی.امروز بارون می یاد.شاید هم از دیروز امده باشد.اما ما که باران را فراموش کرده ائیم تا توانسته باشیم خبری از پاک بودن نداشته باشیم.در خیالی از رنجها جائی برای شادی نیست.پژمردگان را به کوره های مصیبت میریزند تا شاید هوائی نو بدمند.به کوچه هائی که دیگر رنگ لباسش سفید نیست.زندگی در پسابهای حیات دیگران.امروز دریغ از دیروز.چشم دریغ از دیدن.محبت دریغ از خواستن.کسی به در نمی زند.شاید سکوت زیبا باشد و سکوت و سکوت.......
+ سخن
مینالم تا دیگر کسی ننالد.بگذارید من سوخته جان باز بسوزم.به قدر تمامتان خواهم گریست.باشد دیگر خدا کسی را ننالاند.یک جرعه اشک کودکی را به طلا بدل خواهم کرد.شاید هم قطره خونی رنگین را.ای بهار نمی خواهمت.شکوه جاودانه ات را به کوهپایه ها حک خواهم کرد ای خورشید.ای مرمی سلاحی پولادین.می خواهم جگر پاره ام را باز به خون نوازش دهی.به جرم اینکه سکونتی نا خاسته خواسته ام.کسی نامت را دیگر نخواهد نامید اتیلا.شلید این بار بگویم راز دیرین خسم زمان را.
+ غنچه
مادری غنچه ای می کارد
خزانی رنگ زردش می دهد
اسیابانی سفیدش می پاشد
زمان و افسردگی حیات رنجش می دهد
کسی با تو ساز اشنائی نمی زند
مردمانی را نظاره گری
در تکاپوئی برای رسیدن به انتها
به مرگ
و این سرگذشت من و توست
بیندیش شاید لحظات معنائی زیبا بیابند
قله ها تو را می خواهند
رودخانه توان برداشتنت را ندارد ای سنگ بزرگ
جاودانه خواهی ماند انگاه که بتراشنت .
+ باهار(شعر ترکی)
باهار
گیش
چینگیلی داشلاری گتیردیم اوه
سردیم شکیل دیبینه
سن گولورسن
کیمسه بیلمز گولومسنین سحرینی
گوز یاشی اخانمدی
دنیز گوزلی چیخانمدی
بیر ایلدر چیچک سولموش
سن گدنن هچ بیری اچانمدی
+ محبوبه
محبوبه ای را اویختند
مرا هم با وداعش پابند کردند
پا بند در غم و اندوه یک جهان
به تبلی می زنیم که نوائی ندارد
دل ما همسو با او نائی ندارد
اشنائان همه بال گشودند
ما هنوز پر پر زنان جنبنده ایم
+ اسیاب بادی
همه را رها می کنم
اسیاب بادی را
اشکهایم را
بیشه های خشکیده وجودم را
خودم را
دوستان که هیچ نبودند دوستم
کاسه گدائیم را جمع می گردانم
بگذار دنیا ,اسمان,زمین شاد گردند
وجودم تباه بود
بگذار تباه نامی نو گیرد
سیاهتر از اسمانم
بگذار اسمان نامش پاک گردد
خسته و رنجور همچو والهای دریا رو می گذارم به ساحل مرگ
شاید نجاتم دهند و شاید نه
فرقی نمی کند افتاب از کدامین سو تابیدن گیرد

